![]() |
یه حرف رمانتیک |
![]() |
| یه دفتر خاطرات یا یه جای واسه ی حرفای دلم یه جای که توش شعرامو مینوسم |
|
1.عاشق شدن از نوع بین المللی !!!
|
|
سلام امیدوارم خوب باشین بعد از مدت های طولانی دوباره اومدم این مطلب واسه خودم خیلی جالب بود میزارم امیدوارم خوشتون بیاد قسمت بعدیشم توی پست بعدی که زیاد دور نیس میزارم! البته به دلیل نزدیک بودن ولنتاین گذاشتم که اگه خواستین به یه نفر از آن سوی مرزها ارتباط بر قرار کنین با فرهنگشون آشنا باشین آمریکا: جیم و فیبی جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند. فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند. شوروی سابق: ناتالیا و الکسی ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود. انگلیس: استنلی و کامیلا استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند. جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا* * رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.
امیدوارم خوشتون بیاد فعلان بای بای ن ی ل و |
|
2 نوشته شده در
جمعه 1387/11/18ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
سکوت ذهن!
|
|
سلام
امیدوارم خوب باشین! فردا احتمالان میرم یونی البته حذف و اضافه ولی خوب شاید واسه همینطوری یه سر رفتم! چند روز بود که حالم گرفته بود!
من که تازه فصل سومشم خیلی هم قشنگه فیلمش! راستی مس دونین سکو ذهن خیلی به انسان ارامش میده!
آروم باشین بزارین که همه ی تصاویر و طرفندای ذهن برن بشون توجه نکنید بزارین رد شن کم کم وقتی ذهنتون فهمید مثل همیشه نمیتونه شما رو گول بزنه اینطوره که شما پیروز میشید! و به سکوت ذهن میرسید اصلان نخوایین باش مبارزه کنید چون شکست مس خورید فقط بی اعتنا باشید! البته باید تمرین هم داشته باشین!
واستون آرزوی موفقیت دارم مرسی که منو تنها نزاشتین! خدافظ! |
|
2 نوشته شده در
شنبه 1387/07/13ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
مراقبه 3
|
|
سلام امیدوارم خوب باشین
نماز روزتون هم قبول باشه... اینجا هم خبر خاصی نیس به جز اینکه این مسجد که نزدیک خونمونه گوشمونو کر کرده از بس 60 تا بلندگو داره واقعان داره مردم آزاری میکنه اصلان انسان را به یاد خدا نمیندازه مخصوصان اگه توی حیات باشی چیزی که به ذهن ادم میاد اون موقه که گوشاشو رو محکم بگیره و فرار کنه! راستی توجه کردین که قبل اذون چقد خیابونا شلوقه امروز خیلی از رانندگی بدم اومد اعصابم حسابی ریخت به هم:( خوب می خوام یه مطلب دیگه بزارم امیدوارم خوشتون بیاد مراقبه
فقط با اقدام به خطرهای بزرگ است که یک پارچه میشوی و انرژی زندگی در تو متبلور میشود؛ این را به خاطر داشته باش! هرگز دین را با ترس مرتبط نساز.آن را به شهامت نسبت بده. به چنان شهامتی که تو را بر میانگیزد تا در سرزمین های بکر و ناشناخته قدم بگذاری. این کار همچون دل به دریا زدن است. سوار بر قایقی کوچک وارد اقیانوسی متلاطم شدن؛بدون شناختن نقشه و بدون شناختن کرانه که در آن سوی آبها ست. همانند اقدامی که کرستف کلمب انجام داد. او تنها با این فرض که زمین گرد است و به این امید که سانجام به جای خواهد رسید دل به دریا زد. تو باید همچون کریستف کلمب به کاوش شعور و خود آگاهی بپردازی. با امید موفقیت ن ی ل و |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/18ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
مراقبه ی 2
|
|
سلام من از مسافرت برگشتم! این مطلب رو قبل اینکه به مسافرت برم گذاشتم ولی به دلیل مشکلات بلاگفا پست نشده سلام امیدوارم خوب باشین! امیدوارم زیاد دیر نیومده باشم، چندتا خبر ، من یعنی ما 2تا داداشا مامان و بابا فردا میریم مسافرت! جای که واقعان دوست داشتم برم... مشهد... امام رضا. اینم مراقبه ی 2 امیدوارم خوشتون بیاد! احساس می کنم منم با این وبلاگ دارم بزرگ میشم! شما چی فکر می کنید! مراقبه انسان پیشرفته ی امروز یگتنه نسلی از انسان ها ست که معنویت را نمی شناسد. او فقط به دنبال زندگی مادی و خاکی است. علاقه اش بیشتر به پول،قدرت ،جاه و مقام است و فکر می کند اینها همه چیز اند چه اندیشه ی باطلی ! زندگی انسان امروزی انباشته از چیزهایی کوچک و بی ارزش است . او هیچ چیز بزرگتر از خود را نمیشناسد . خدا را انکار می کند و حیات پس از مرگ و دنیای درون را باور ندارد . تنها چیزی که باور دارد انکار کانون هستی است.از این رو است که دورو بر ما را ملالت و دلتنگی فرا گرفته . این امر طبیعی است ،زیرا تا وقتی چیزی فرا تر از خود وجود نداشته باشد زندگی کسالت آور و خسته کننده خواهد شد.زندگی تنها زمانی تبدیل به رقص و شادی میشود که به ماجرا جویی تبدیل گردد و زندگی تنها زمانی به ماجراجویی تبدیل میشود که چیزی فرا تر از خود برای دست یافتن وجود داشته باشد. معنویت فقط به آن معنا است که ما پایان نیستیم ، بلکه یک گذرگاه هستیم . همه ی اتفاقات هنوز نیفتاده اند و اتفاقات زیادی در راه اند. بذر باید به دانه تبدیل شود ، دانه به نهال ، نهال به درخت و درخت باید منتظر رسیدن فصل بهار بماند تا هزاران شکوفه را شکوفا کند و روحش را در جهان رها سازد .تنها در آن زمان زندگی به بار خواهد نشست. معنویت دور از دسترس نیست . فقط باید تو به جست و جوی آن بپردازی . البته در ابتدا در تاریکی کورمال کورمال خواهی رفت اما به زودی در مسیر درست قرار خواهی گرفت و شروع به دیدن فراسو خواهی کرد.موسقی نا شنیده ای را خواهی شنید که وجودت را به جنبش در می آورد و به تو رنگی تازه ، نشاطی نو و زندگی نوین خواهد بخشید! اُشو موفق باشید! حالم خیلی بده مریض شدم:( امیدوارم شما خوب باشید! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1387/06/05ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
مراقبه 1
|
|
سلام! امیدوارم خوب باشین !
در حال حاضر کتاب های اوشو رو میخونم خیلی جالبه با عنوان مراقبه تعدادی از مطالب را میزارم توی بلاگ! امیدوارم استفاده کنید! انسان نیروی تبدیل شدن به نغمه ی عشق و رقص عشق را داراست. اما اندک کسانی این نیروی نهان را آشکار میکنند. اغلب انسان ها بذر به دنیا می آیند و بذر میمیبرند. زندگی آنها چیزی نیست جز سرگذشتی طولانی از ناباوری. من شاهد بوده ام که برخی فقط از روی ترس و نه از روی عشق به معبد ها و کلیسا ها میروند. اشخاص پیر بیشتر از دیگران در معابد حضور پیدا می کنند زیرا از مرگ میهراسند! آنان نه به آن دلیل که چیز با ارزشی را در زندگی شناخته اند بلکه چون زندگی را از از کف میدهند و تاریکی مطلق مرگ به انان نزدیک می شود از روی ترس رو به معابد میکنند! انان حال میدانند که پولشان به کارشان نمی آید دوستانشان نیز! انان از رئی بیچارگی خدا را باور دارند! خدای که از روی ترس متولد می شود خدای دروغین است! پس خدا را حس کنید که در کنار شما! آن را گم نکرده اید فقط فراموش کرده اید! ... آری هست! من میدانم! موفق باشید! |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
شاید...ت.و.ل.د
|
|
سلام امیدوارم خوب باشین!
امروز میخوام از تولد صحبت بکنم دیگه از مرگ خسته شدم! من این صفحه ی زندگی رو بیشتر دوس دارم! وقتی یه بچه به زمین میاد مثه اینه که یه فرشته اومده به زمین! ولی این مایم و خودش که باعث میشیم خوب بمونه یا.... حالا اینم حرفای قشنگ!
با هر تولد، نطفه ی درد عشقی تازه جوانه می زند... هرتولد، يعنی لحظه ای غفلتِ بعضاً عمدی در قبل... هرکس تکليفِ جنسيتش موقع تولد روشن است، بعداً به دلخواه می تواند تغيير دهد... تراژيک ترين وجه تولد آن نيست که تو متولد می شوی، اين است که متأسفانه ديگران هم متولد می شوند در زندگی هرکس معمولاً راست ترين سخن، تاريخ تولد اوست اگر دستکاری نکند.. همگان چه بخواهند و چه نخواهند منتقد متولد می شوند... پيوسته تولد، تنها تولد از خود زندگی شيرين تر است.. درهر تولد، طی مراسمی باشکوه به روحی ابدی و پاک، لباسی ازلی و گناه آلود می پوشانند.........
خوب اینم از امشب ! به زودی میام! مواظب خودتون باشین! خدا نگهدار! ن ی ل و |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/10ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
نگاهی تازه ..., شاید رنگی!
|
|
سلام ....
دیر اومدم ولی تا همین الانش موجهم! اخه یه ترجمه تخصصی سنگین دستم بود ! اونم باید توی مدت کم تحویل میدادم البته نسبت به حجمش! خوب می خوام یه کار خوب کنم! راستی یه تسلیت هم میگم چون خسرو شکیبایی رو خیلی دوس داشتم! امیدوارم روحش شاد باشه!و سبز... زندگی شاید اندیشیدن به توست! حالا می خوام یعنی از پست بعدی از کتابای که میخونم مطلب بزارم! به زودی میام!
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/02ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
دیگر ، ن ه !
|
|
سلام!
امیدوارم خوب باشین! من خوبم ولی خوب خیلی بدم میاد از تکرار یه چیزی فرار کنم ولی مجبور باشم دوباره تکرارش کنم! حالم بد میشه ! کی مشه کابوسم تموم شه؟؟؟ دیگه از تکرار من خسته شدم! از بودن با اسمت هم خسته شدم!
امتحانام ۲ تیر شروع میشن تا ۱۵ بعدش دیگه مرتب میام اینجا! فعلان بای بای!!! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/28ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
راز
|
|
سلام خیلی وقته نبودم چون حالم خیلی خیلی خیلی بده!
چرا من آخه؟ البته می دونم جرا چون احمقانه رفتار کردم همین! بسه! صدای له شدنت را یر شیشه ی همسایمان دیدم همان وقتی که پیچ جاده آمده بود و من ساکن نشسته بودم همه میرفتند همه چیز میرفت! ولی من ! افسوس که کودکیم را کشتم! بعد مرگ تو! کاش الان ۶سالم بود! |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
چند روز گذشته از بز
|
|
سلام !
امیدوارم تا حالای سال نو واسه همه خوب بوده باشه! خبرای جدید چی دارین؟ من که مامانی اینا برنامه ریختن فردا میخوایم بریم سفر به صورت خیلی یهو! خبرای جدید از نیلو! ۱.این پسره دست از سر کچلم بر نمی داره بابا دیگه واسه کلم مو نموند ب جاش زبونم مو در اورد! جناب اقای رضا ت البته ارزش نداری بت بگن جناب اقا! چون اگه داشتی می فهمیدی چی بت میگم! ۲.دیشب رفتیم عروسی خیلی خوب بود! ۳.هوای خیلی داره الکی الکی گرم میشه! ۵.نمیدونم چرا وقتی با کسی اشنا میشم تمام دوستای قدیمی یاد من می یوفتن! ۶. خبر دیگه ای ندارم! خوب اینم از این خبرا راستی هنوز هیچی درس نخوندم فردا هم میخوام برم مسافرت!!! امشب تا فردا ظهر که بریم میشینم درس می خونم! می خوام سعی کنم از یادیار کمک بگیرم! حالا حرف امروز! شاید برم طوری که دیگه من رو کنارت حس نکنی! اینکار رو واسه این میکنم که تو ازیت نشی! من این وسط اصلان مهم نیستم! مهم توی که باید همیشه تو ذهنم خوب بمونی! راستی تو از بس حرف بار من میکنی خسته نشدی! این زیاهد به دو خط بالا ربط نداشت ولی باید توی این پست می بود که یادم باشه ادما چقد الکین! خوب فعلان با اجازه! بای بای خوش بگذره! ن ی ل و |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/06ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یه صدا می یاد تنها یه صدا اونم صدای مبهم و رمانتیک عشقه!!!
یه دختر 18 ساله از نا کجا آباد!!! |
|
RSS
|
|